گذشت...

دلم شکسته است . انگار از روز تولد شکسته بوده.

یک سال گذشت برای شما و برای من همین دیروز بود.

همین دیروز بود که فهمیدم می رود و سوختم و ناله نکردم.

همین دیروزبود که بیدار شدم و فهمیدم همه چیز تمام شده است .

همین دیروز بود که سد سختی ساختم در زیر لایه پلک هایم.

اکنون اقیانوسی شده است که سد را ترک داده است.

می ترسم از روزی که بشکند.

برای همیشه می روند وقتی می روند. دلهامان را گرم کنیم تا رفتنشان را دوام آوریم.

اما وقتی حرفها در پشت چشمانت کمین می کنند و بیرون نمی آیند ، وقتی نمی شوند حرفهای چشمانت را و به زبانت خیره می شوند، دلت را چگونه می خواهی گرم کنی؟

چه کنم زبانم قاصر است از گفتن حرفهای چشمانم.

چگونه یک سال را در ده خط می توان خلاصه کرد...

باز هم میگویم برای فهمیدن حرفهایم چشمانم را ورق بزن.

 

/ 3 نظر / 13 بازدید

جشمان سياهت را مي برستم عاشق اين جشمان تو هستم زيباترين و جذاب ترين جشمان دنيا

سم

برفی ام یا شاید بارانی... احتمالا این آخرین پست وبلاگمه فقط به تو گفتم میخوام بکشمش

زیتون

سلام به روزم این بار با مطالبی علمی و قرآنی دعوتی