گل پژمرده چشم

در چشم هایم گلی پژمرده اشک می ریزد.

اشک هایش از حلقه ی چشمانم سرازیر می شود.

در روز اول تولد با نشاط و سر زنده بود و می خندید.

چه بر سرش آمد که اکنون می گرید؟

چه شد که پژمرد؟

سرد و ساکت چشم های خسته ی من.

خشک و تیره برگ های گل پژمرده ی چشم.

آب او را که اشک تامین می کند.

نور خورشیدش کجاست تا که او را زنده نگه دارد؟

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
1 رهگذر ....

سلام آدما با دید خود رو محیط قضاوت می کند پس حتماَ تو شادی که وبلاگمو شد دیدی [دست][گل]

محبوب

نور خورشید جایی دور نیست... اشک شاید تنها راه نمایان شدنش باشد...

L.B.M

مواظب گل چشمهایت نبودی خورشید او تو هستی جزیی از وجودت بود,تاب غمگین بودن قلبت را نداشت گرمای وجودت را نثارش کن تابه خورشید دیگری احتیاج نداشته باشد, دوباره جان بگیرد, با اشک شوق آبش بده...

نی لبک

روز نخستین هم می گریست...انگار می دانست چه بر سرش نه، چه بر دلش خواهد آمد...اما که می داند. شاید گریه اولین و آخرین سیراب اشک شوق باشد؛شوق وصال عیدت مبارک عزیزم

یاسر(رسانه بهار)

از خلوتی وبتون خوشم میاد آرام همه آشنا!! غیر ازمن وبا کمی تاخیر ما زنده از انیم که ارام نگیریم . . هر روزتان به زدیروز

رضوان

سلام دوست گرامی با ** ازدواج عاقلانه ، زندگی عاشقانه ** بروزم [گل][گل][گل][گل]

ریحان

من به دلم هر روز قول فردا می دهم که می اید و می خواندت . مرا به دروغ مجدد به دل مشتاقم مجبور نکن ! دوستت دارم بیش از انکه بدانی و دیده باشی .

آرزو

سلام گل قشنگم

نی لبک

سلام جانان...مجنون...چشم پژمرده شد...زبان شیرینت هم؟...راه کوی دوست یافتی یا در راهی که هیچ نمیگویی عزیز؟

بلقیس

مطلبتون بسیار جالب است موفق و سر زنده باشید