خواب بيدار

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید


دلم شکسته است . انگار از روز تولد شکسته بوده.

یک سال گذشت برای شما و برای من همین دیروز بود.

همین دیروز بود که فهمیدم می رود و سوختم و ناله نکردم.

همین دیروزبود که بیدار شدم و فهمیدم همه چیز تمام شده است .

همین دیروز بود که سد سختی ساختم در زیر لایه پلک هایم.

اکنون اقیانوسی شده است که سد را ترک داده است.

می ترسم از روزی که بشکند.

برای همیشه می روند وقتی می روند. دلهامان را گرم کنیم تا رفتنشان را دوام آوریم.

اما وقتی حرفها در پشت چشمانت کمین می کنند و بیرون نمی آیند ، وقتی نمی شوند حرفهای چشمانت را و به زبانت خیره می شوند، دلت را چگونه می خواهی گرم کنی؟

چه کنم زبانم قاصر است از گفتن حرفهای چشمانم.

چگونه یک سال را در ده خط می توان خلاصه کرد...

باز هم میگویم برای فهمیدن حرفهایم چشمانم را ورق بزن.

 





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤




ثانیه ای مردن تمنایی است بر دوش قلب خسته ام .

که کپک  زده است

خواستی دعا کن .. زندگی می ماند و تو

تلخی می ماند و من

شاید برای واقعا زندگی کردن باید اندازه ی لحظه ای مرد

9/2/89

کلاس عکاسی

 





نویسنده : مجنون ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦




تو را از عصر حجری بیاد دارم

آن هنگام که سنگ را بر سنگی کوبیدی

آتشی شد در قلب کوچک من





نویسنده : مجنون ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠



...

نمی دونم چرا دیگه میلم به اینجا نمی کشه ....

شاید وقت مرگش فرا رسیده ...

شایدم بهتره یه مدت ازش دور باشم تا شاید دلم براش تنگ شد...

فعلا تا اطلاع ثانوی ... سکوت





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥




فعلا تو ذهنم قحطی اومده ...

بهتره برای بارون دعا کنم تا بلکه یه چیزی توی این ذهن خشکیده ... ذهن بی فکر... ذهن ... هر چی .........

الهی آمین

راستی همین موقعها بود نوشتم که دارم می رم جنوب ... الانم می خوام همونو بگم ...

یه جور حلالیت طلبیدنه ... دوست داشتید منو حلال کنید دوست نداشتید وایسید تو اون

دنیا حال همدیگرو بگیریم





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦




 

زمانی برای غزه سکوت کردم و زمانی دلم می گفت حرفی نیست ...خسته شدم ... خسته نشدی از بس دلتنگی هایت را نوشتی و کسی محل نداد. آن کس می خواستی بداند که می دانست و آن کس که دوست داشتی بداند هم ... چه بگویم... این روزها دردهایی سینه ام را خراش می دهد که نمی دانم منشا آن کجاست؟

اینگونه نبود که ننویسم ، نوشتم اما در این جا دیگر نمی توانستم... چه ضرورتی دارد درد ها را اینجا بنویسم... چه ضرورتی دارد حرف زدن؟ جایی که شنونده ای نیست...

ای داد... ای وای... ای کاش... چه بگویم... چرا باید بگویم؟

بگذریم.. دل من گرفته است و حتی نمی توانم بگویم چرا؟ پس فراموش کن که دل من گرفته است... چقدر دلم می خواهد از عالم و آدم شکایت کنم ام از آن هم خسته شدم.. چون هر چه شکایت کردم اثر نکرد... بگذریم ای دل من... با تمام عشقی که تو را به اینجا کشاند و بزرگ کرد ... بیا فراموش کن که چه شده... بیا فراموش کن دوستی ها را ... می خواهی بگذاری و بگذری پس کمک کن و کمک نخواه... چون تو می خواهی بروی... ای کاش لحظه ای این بغض امان می داد و رها می کرد نبض گلویم را تا با آهنگ شادی بنوازد و بخواند... یادت می آید لحظه ای پیش بود که شاد بودی و شعر عمو پورنگ را با خودت زمزمه می کردی... چرا دردها بر روی هم جمع می شوند و تو هم یکباره بیرون می ریزی.

(اگه درداتو به موقعش نگی یه روز خیلی بیخودی می ریزه بیرون) ای کاش به جای اینکه بریزه بیرون منو می کشت.

راستی کجا می خوای بری ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...

خیلی دلم پره... خیلی حرفا دلش می خواد بزنه... اما هنوزم مونده که چرا باید بزنه... ولش کن... ولش کن





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥




در چشم هایم گلی پژمرده اشک می ریزد.

اشک هایش از حلقه ی چشمانم سرازیر می شود.

در روز اول تولد با نشاط و سر زنده بود و می خندید.

چه بر سرش آمد که اکنون می گرید؟

چه شد که پژمرد؟

سرد و ساکت چشم های خسته ی من.

خشک و تیره برگ های گل پژمرده ی چشم.

آب او را که اشک تامین می کند.

نور خورشیدش کجاست تا که او را زنده نگه دارد؟





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤




 

*چگونه در شادی ام می توانم بنویسم آنچنان که دلت را همراه خود ببرد به آنجا که همیشه آرزویش را داشتی. انگار دست شادی در نوشتن لنگ است .

*دیروز دیدی جهان را آن لحظه که صدایت کرد.

آن لحظه که تو به او نگاه کردی و ستاره ها به دنیا آمدند.

آن لحظه که ستاره ها از شوق به سویت باران گرفتند.

آن لحظه که ماه از روی درخشانت درخشان شد.

آن لحظه که تمام گل های آفتابگردان رویشان را به سوی تو چرخاندند و تو ... فقط ... لبخند زده بودی.

 

با لبخند تو یک دنیا زندگی کرد، یک بار دیگر لبخند بزن تا من زندگی کنم.

 





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧




لباس خستگی را از تن در می آورم ، باران می بارد، تنم را زیر باران غسل میدهم. قلبم را در دستم می گیرم زیر باران، زیر ستاره ها و زیر اشک هایت تا آتشش کمی خاموش شود. ای کاش می شد؟؟

وقتی که لبخندم را دیدی و آرام شدی باران قطع شد و من باز خستگی ها را تنم کردم و باز منِ خسته لبخند می زنم تا لبخند های تلخت کمی طعم شیرینی بگیرد.

 

انگار روحم گوشه ای نشسته و گریه می کند. همین جا گوشه ی این اتاق . می بینمش. نمی توانم به طرفش بروم آخر بدون اجازه ی استاد؟... اینجا کلاس درس است. می بینی حتی خودم هم مجبورم روحم را تنها بگذارم.

 





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*دلم گرفته است و چشمانم می بارد و نمی دانم چرا؟

دلم گرفته است و بغض پا در گلویم گذاشته است و نمی دانم چرا؟

از چه می نالد گلویم، دخترک غمگین بغ کرده ی گلویم؟

سینه ام از چه می سوزد ؟ درد از چه رو می خراشد تار تارِ سینه ام را ؟

شاید درد است که پوست می اندازد از دردی به دردی دیگر.

درد من یکی نیست و دو تا نیست...

دردها دارم در سینه ام مجال گفتگو نیست.

مونسم را خدا گرفتم و شرمزده در زیر زانوانش گریه کردم.

شرم از آغوش گرمش از بزرگی و مجدش.

دستی به سرم کشید و گفت آرام و من نیز آبی به صورتم پاشیدم

و گفتم اگر کسی نیست خدا که هست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*هستی و نیستی ام را می دهم باران ببارد. دانه ای بر پهنای صورتم تا با اشک چشمم در آمیزد. چشم دوم در قهر است و اشک را نیز اجازه ی خروج نمی دهد. این اشک تنهاست و آن دیگری اسیر. شاید باران ببارد تا این یکی تنها نباشد آن دیگری را می گذاریم برای روز مبادا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*شناختی؟ منم او که همیشه نگران و دل تنگ است.

همان بچه ای که در خانه ات را می زند و فرار می کند . خسته شده ای از دل واره هایم، نه؟

کمی صبرم را بیشتر کن تا دیر دیر خسته ات کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*گربه ی لات محله آرامشم را ربود و حالا تا خودش آنرا را باز نگرداند هیچکس و هیچ چیز نمی تواند آرامم کند.

 





نویسنده : مجنون ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸